عکس های بسیار خنده دار


تصاویر بسیار خنده دار پیشنهاد میکنم حتما به ادامه مطلب برید


ادامه نوشته

ماهیگیری

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که

با رئیس و چندتا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم” ما به مدت یک هفته

آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم

بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا

هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه

برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر اینکه

نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب

ومرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته

است یا نه؟ مرد گفت :”بله

تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم

اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

جواب زن خیلی جالب بود… زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل

ماهیگیریت گذاشته بودم.

تیمارستان

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد

و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
هنگامی که سرگرم این کار بود،

 ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت

و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود

که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید


مهره چرخ برود در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط

تیمارستان نظاره
گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:از ٣ چرخ دیگر ماشین

از هر کدام یک
مهره بازکن واین لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه

برسی آن مرد
  اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد

دید راست
می گوید و بهتر است همین کار را بکند پس به راهنمایی او عمل کرد

 و
لاستیک زاپاس را بست.هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد

و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.


پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

در حیــرتم از مــرام ایــن مــردم پـست



  در حیــرتم از مــرام ایــن مــردم پـست



ایــن طــایفــه زنــده کــش و مــرده پــرست


تا هســت بــه ذلــت بــکشندش بــه جـفا


گــر مــرد بــه عــزت ببــرندش ســر دســت


عجـــبم آمـــده زیــن مــردم پســـت

مـــردم زنــده کــش و مــرده پــرست



مــردمــی چــون اجــل و عــزرائیــل


مــی دهــند بــاده ی خــون دســت به دســت


ســـر بــریــدن شــده قــانــون بقــا


خنـــجری نیــست ، هـــمه پـــنــبه بــه دســت


گـــرز رســـتم شــده اســباب فـــریــب


تیـــر آرش بـــر ســـیه خــاک نشـــست


عشــق و ســودا ســخن مجــنون نیســت


گوئــیا بــر دل او خـــار شـــکست


مــی و ســاقی هـــمه در وهــم و خیــال


روح انســـان ز دم خــون شـــده مــست


عــاشـــقان مجــرم و محــکوم بــه دار


روی دل بــار غمــی ســخت نشـــست


نــالــه کــم کــن کــه بــه جــایــی نــرسد


آه کنــعان بــه گلـــو نــالــه شــکست .

                                                                              (سیمین بهبهانی)

واژه ی فرصت . . .

آری...

بر سر " آ " کلاه گذاشته اند


اما تو...


از همان کلاه


سایه بانی بساز


برای باران و سرما


برای نور خورشید . . .


از حرف ها واژه بساز


واژه ی فرصت . . .