ای دبستانی ترین احساس من





خاطــرات کــودکی زیــباترند

یــادگــاران  کهــن    مــانـاترند

درس‌هــای سـال اول سـاده بـود

آب را بـابـا بـه سـارا داده بـود
درس  پنـد آمـوز روبـاه وکــلاغ

روبـه مکـارو دزد دشـت وبـاغ

روز مــهمانی  کـوکـب  خانـم است
سفـره پـر از بــوی نـان گـندم اسـت
کـاکلــی گنــجشکــکی بـا هـوش بـود

فیــل  نــادانـی  بـرایـش  مـوش  بـود





با وجــود ســوز وســرمای  شــدیــد

ریــز عــلی  پیــراهـن  از تــن میــدریـد





تا  درون  نــیمکت  جــا    میــشدیــم


ما پــرازتــصمــیم کــبری می شــدیم






پاک کــن هــایـی ز پــاکــی داشــتیم

یــک تــراش ســرخ لاکــی داشــتیم





کــیفمــان  چــفتــی  بــه  رنــگ  زرد داشــت


دوشــمان از حــلقــه هایــش درد داشــت





گرمــی  دســتان  مــا  از آه بــود


بــرگ دفــترها بــه رنــگ کــاه بــود
مانــده در گوشــم صـدایــی چــون تــگـرگ

خــش خــش  جــاروی   بــا  پـا روی بــرگ



همـــکلاسی های مــن یــادم کــنید


بازهــم  در  کــوچــه  فــریــادم  کــنید
همــکلاســی هــای درد ورنــج وکــار

بچــه هــای جامــه هــای وصـلــه دار

بــچه هــای دکــه خــوراک سـرد

کــودکــان  کــوچــه امــا مــرد مــرد
 

کــاش هــرگــز زنــگ تــفریــحی نــبود

جمــع بــودن بــود و تــفریــقی نــبود
 


کــاش میــشد بــاز کــوچــک مــیشدیم

لا اقــل  یــک  روز  کــودک میـــشدیم

 
یــاد   آن   آمــوزگــار   ســاده پــوش

یــاد آن گــچ ها که بــودش روی دوش


ای معـــلم یــاد و هــم نــامــت بــخیر

یـــاد درس آب و بــابــایــت بــخیر

 
ای دبســـتانــی تــریــن احــساس مـن
 
بــازگــرد ایــن مشــق ها را خــط بــزن!

دانلود آهنگ جدید محسن چاووشی  به نام مترو

جدیدترین آهنگ محسن چاووشی به نام "مترو"

به مناسبت روز تولدمحسن چاووشی

برای دانلود اینجا کلیک کنید

خدا...


ساعتای آخره...

تا کمتر از 24 ساعت دیگه تکلیفش معلوم میشه...

خدایا خودت کمکش کن...

آمین...


قضاوت ممنوع..!

 

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی

بیمارستان شد.

او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش

 جراحی شد.

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر

 داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو

 احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی،

هرچه سریعتر خودم را رساندم. شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم.

پدر با عصبانیت گفت: آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو

 میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس گفته شده میگویم" از

خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم … شفا دهنده یکی از اسمهای خداوند است. پزشک

 نمی تواند عمر را افزایش دهد. برو و برای پسرت از خدا شفا بخواه. ما هم به لطف و منت

خدا، بهترین کارمان را انجام می دهیم.

پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد. خدا را

 شکر! پسر شما نجات پیدا کرد.

و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر

 شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک به پیش او آمد گفت: چرا او اینقدر متکبر

 است؟

نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟

پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی

 رانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود

 و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش

 را به اتمام برساند.

"نتیجه اخلاقی"

هرگز درباره کسی قضاوت نکنید؛ چون شما هرگز نمی دانید زندگی آنان چگونه است و چه بر

 آنان می گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند..!